زن رو به دختربچهای که روی راهپله فلزی نشسته بود گفت:
- مامان جون زود بدو بالا رو کارتونای جلودر یه خودکار گذاشتم بیار
دختر با چشم های پفكرده و خواب آلود نگاهی به مادرش و بعد به منیر خانوم زن همسایه اتاق دست راستی شان که کنارش ایستاده بود انداخت. بيحوصله از پله ها بالا رفت تا به طبقه دوم خانه کلنگی رسید. آفتاب تازه به بالای درهای چوبی ردیف اتاق های طبقه دوم زده بود و غیر از در اتاق خودشان و اتاق منیرخانم و عموحجت بقیه درها بسته بودند. سپیده وارد اتاق شد و چندلحظه با تعجب به کارگر جوان افغانی که ته اتاق روی یکی از کارتون ها نشسته بود و داشت آلبوم عکسی را ورق می زد خیره شد. به طرف کارگر رفت، پسر سرش را بلند کرد و به موهاي دختربچه كه در دوطرف سرش با دقت خاصي بافته شده بود خيره شد. سپیده دستانش را به طرف پسر دراز كرد و با ناراحتی گفت:
- اِ... بدش ببينم! این عکسای عروسی مامان ناهيده، به هيشكي نشون نميده، چرا بازش كردي؟
پسر ساكت ماند، آلبوم را بست و آنرا به طرفش گرفت. دختر با اخم آلبوم را گرفت و از اتاق بیرون رفت. دوباره سرجای قبلیش روی پله ها نشست. ناهيد که داشت با منیرخانم صحبت می کرد، سرش را برگرداند و بالبخند گفت:
- پس چی شد مامان؟ خودکارو آوردی
پسر افغانی که کارتونی سنگین و بزرگ را روی دوشش گرفته بود با احتیاط از پله ها پايين آمد و جلوی زن ایستاد، دستش را در جیب عقب شلوارش کرد و خودکار را به مادر سپیده داد. ناهيد تشکر کرد و کاغذ سفیدي را از منیر خانم گرفت. چادرش را با دندان نگه داشت، چندبار خودکار را روی کاغذ کشید و بعد شروع به نوشتن و حرف زدن توام کرد:
- الان همشو برات می نویسم، چهار پنج نفری بیشتر نيستن. از روزی که فهمیدم رفتنی هستيم، همه ی حساب کتابامو درست کردم. اینارم شرمنده پیداشون نکردم، وگرنه می رفتم طلبمو میدادم كه زحمتش پاي شما نيفته.
- چه زحمتی ناهید جون؟ این حرفا چیه، مگه من و حجت میخوایم پولشونو بدیم؟ پول خودته که امانت دست ماس.
ناهید کاغذ را به منیر داد و گفت:
- تورخدا حلالمون کن...
- ای بابا اين حرفا چیه؟ تو باید مارو ببخشی. همه از رفتنت ناراحتن، آخه فکر نمی کردیم بری!
ناهید سرش را به طرفت سپیده چرخاند و گفت:
- نمی خواستم برم، گفتم بهت که، جباری امسال قرارداد ننوشت باهام
- آره گفتی، اما اگه بیشتر باهاش حرف میزدی شاید...
- نه! جف پاهاشو تو یه کفش کرده بود و بهانه های الکی میاورد، از چندماه پیش فهمیده بودم که باید بریم
منیر نگاهی به درهای چوبی اتاق های طبقات پایین و بالا انداخت و با صداي آرام شروع كرد به نصيحت كردن :
- صدبار بهت گفتم، رو پيشنهادش فكر كن! خوب نميشناسيش، نيتش خيره، حجت ميگه هميشه غروبا صف اول نماز مسجد پشت سرحاجآقا وا ميسه. تو اين سالا كه مستاجرش بوديم بدي ازش نديديم، دستش سبكه، آدم بدي نيست.
ناهید کاغذ را داد دست منير و در حالي كه از پله ها بالا ميرفت پوزخندي زد و جواب داد:
- آره، فقط سه برابر من سنشه!
منير جوابي نداد. حجت خمیازه کنان آمده بود روی بالکن، سلامی به ناهید کرد، زيرشلوارياش را روي پيراهنش كشيد و از پله ها پایین آمد. داشت به سمت مستراح گوشه حیاط می رفت که منیر از کنار حوض صدایش زد:
- زودباش، الان وانت میاد باید باراشونو ببریم جلو در حیاط
دستي در موهاي ژوليده جوگندمياش كرد و با بی حوصلگی نگاهی به زنش انداخت و جواب داد:
- ای بابا... بذا دست به آب برم،فرار که نکردم!
پسرافغانی هربار که کارتون ها را از اتاق بیرون میبرد نیم نگاهی به ناهید می کرد. سپیده آلبوم به دست رفت جلو در و از سر تا ته کوچه را برانداز کرد. دستی یه شانه اش خورد، سرش را برگرداند، ناهيد با لبخند پرسيد:
- چی شده خوشگلم؟ توام منتظر وانتی؟
- نه مامان منتظر وحیدم. دیروز عصری که با مامانش واسه خداحافظی اومدن گفت صب زود میاد کتاباشو واسم میاره
- کتاباش؟! کدوم کتاباش؟
- کتاب فارسی و ریاضی کلاس اولو دیگه
- آها! عیب نداره مامان، خودم برات نوشو می خرم، اونا مال وحیده، بعداً می خوادشون
- نخیرم، اون امسال میره کلاس دوم، من میرم کلاس اول، به چه دردش می خوره؟
ناهید نگاهی به سرکوچه انداخت و زیرلب گفت:
- ای بمیره این آژانسیه، یه ساعت پیش زنگ زدم
سپیده غرغر کرد:
- مامان... آخه چرا نمی مونیم؟
- واسه اینکه یه جای بهتر میریم، دوستای خوبم پیدا میکنی، حالا بیا بریم تو ببينيم چايي خاله منير دم كشيد يا نه.
حجت و کارگر جوان دوسر رخت خواب ها را که در یک بقچه بزرگ پیچیده شده بود گرفتند و جلوی در حیاط گذاشتند. دختر جوانی آمده بود و در اتاق نیمه خالی ناهید با منیر صحبت می کرد:
- منیرخانوم بیدارم میکردین، میخواستم کمکشون کنم
- دستت درد نکه سارا جان، از چند روز پیش همه چیزاشو بسته بودیم، کاری نبود که
- حالا کجا میره؟
- یه مدت می ره شاپور، زیرزمین خواهرش اینا، تا یه جای مناسب پیدا کنه
- خب پس خیلی دور نمیره، دوتا خیابون بالاتره
ناهید وارد اتاق شد، سارا جواب سلامش را با لبخند داد و گفت:
- ناهید جون، به اميد خدا یه جای خیلی خوب پیدا کنی
- قربونت برم، دعات ميكنم كه ايشالا زود دانشگات تموم بشه و عاقبت به خير شي
- راستی آقا جباری راضی نشد آخرش نه؟
منير كه ساكت بود خندهاي كرد و گفت:
- ناهيد بايد راضي ميشد نه جباري!
ناهید ابروهايش را بالا انداخت و جواب داد:
- سارا جون تو یه دختر تنهایی، ميدوني كه وقتي به يه مرد نه بگي چه اتفاقي برات ميافته. دشمن خونيت ميشه، همه جا ميشينه ميگه كه تو خراب ترین زن دنیایی...
صداي سپیده از آستانه در بلند شد:
- مگه آدمام خراب می شن؟!
ناهيد كه جا خورده بود برگشت و به دخترش گفت:
- اينجا چيكار ميكني؟ مگه نگفتم برو اتاق خاله منير بشين پاي سفره تا بيايم؟
سپیده بيتوجه به حرف مادرش دوباره پرسيد:
- مامانی آدمام مثل میوه ها خراب می شن؟
ناهيد دست دخترش را به طرف اتاق منير كشيد و جواب داد:
- نخیر، فقط بعضیا مغزشون خراب می شه و پشت سر دیگران دری وری می گن. برو بشين پاي سفره الان ميايم، بدو ببينم!
سپیده بغض كرد، چند دقيقه بعد منير آمد، سفره را پهن كرد و سارا و ناهيد و حجت را صدا زد. صبحانه كه تمام شد سپیده پريد تو حياط. لای در را باز كرد و و چند دقيقه به خانه ته کوچه خیره ماند. بالاخره در خانه باز شد و وحید با احتیاط بیرون آمد. سپیده بغضش را قورت داد، لبخندی زد و برایش دست تکان داد، وحید در را نیمه باز گذاشت و به سمت سپیده رفت.چند بار برگشت و پشت سرش را پاييد. انگار از چیزی میترسید، سپیده با تعجب پرسید:
- چرا دیر کردی؟ داریم میریم
- دیشب بابام گفت خداروشکر که شما میرین! یه محل راحت میشن، بعد مامانم ناراحت شد و گفت ناهید خانوم زن خیلی خوبیه و این وصله ها بهش نمی چسبه
- چی... وصله؟
- چه میدونم. بعدش با هم حرفشون شد و بابام گفت صب حق نداریم بیایم اینجا!
- بیا تو بریم پیش خاله سارا
- نه... نمی تونم، میترسم الان بابام سربرسه
- امروز که جمعس!
- باشه ، می ترسم بیدار شه
سپیده اخمی کرد و گفت:
- یعنی اگه بابا حسین منم زنده بود اینطوری می کرد؟
- نمی دونم، شاید!
وحید خداحافظی کرد و رفت، به در خانه شان نرسیده بود که سپیده داد زد:
- راستی وحید کتابا!
وحید برگشت، دستش را روی بینی اش گذاشت و آهسته گفت:
- هیس!.. باشه میارم برات
بعد وارد خانه شد و در را آهسته بست. سپیده به حیاط برگشت، همه اسباب هایشان در کارتون و کیسه پلاستیک و جعبه چوبی کنار در حیاط ردیف شده بودند و منیر خانم داشت در گوش شوهرش می گفت:
- برو باهاشون، خوب نیست بنده خدارو با این لندهور افغاني تنها بذاری
حجت رفت روی رخت خواب ها نشست، بسته سیگارش را از جیب پیراهنش بیرون آ ورد، سیگاری آتش زد و غرغرکنان گفت:
- چشم بابا جون چشم، نوكر اينام شديم!
صدای وانت بار که وارد کوچه شده بود باعث شد همه به تکاپو بیفتند، چندتا از همسایه ها که تازه بیدار شده بودند، آمدند برای کمک و در عرض چند دقیقه کارتون ها را بار وانت کردند. راننده وانت که کنار ماشینش ایستاده بود و با تلفن همراهش ورميرفت، نگاهی به پشت وانت انداخت و رو به ناهید گفت:
- همین؟! باراتون تموم شد؟!
- بله، همه ی زندگیم همینه!
راننده طنابی ضخیم و بلندی را آورد و دورتا دور اجناس پیچید، حجت رفت پشت وانت و روبروی کارتون یخچال و کارتون تلویزیون نشست. ناهید که گریه اش گرفته بود با همه خداحافظی کرد، همه همسایه ها جلوی در بودند و سارا و منير هم داشتند گریه می کردند. ماشین روشن شد، ناهید کیفش را زیر چادرش زد و دنبال سپیده می گشت. سرکی کشید، سپیده را ته کوچه دید و داد زد:
- چرا اونجا وایسادی؟! بیا بریم دیگه
وحید برای لحظه ای پرده پنجره را کشید، به سختی پنجره را باز کرد و کتاب های ریاضی و فارسی کلاس اول را انداخت پایین، سپیده رفت کنار دیوار و کتاب را برداشت، وحید به سرعت پنجره را بست و دستش را به علامت خداحافظی تکان داد.
سپیده کتاب ها را برداشت و به طرف وانت دوید، کارگر افغانی پشت وانت کنار حجت نشسته بود و داشت زيرچشمي سارا و ناهيد را ميپاييد. ناهید سپیده را بغل زد. سارا در وانت را باز کرد و ناهید و دخترش داخل ماشین نشستندد. سپیده سرش را لحظه ای بیرون آورد تا برای آخرین بار کوچه را ببیند، سارا و منير جلو آمدند و او را غرق بوسه كردند.
راننده آدرسی را که از ناهید گرفته بود با دقت خواند و گفت:
- این که خیلی سرراسته آبجي، ایکی ثانیه ميرسيم، فقط دوست دارم يه دشت خوب بهمون بدي اول صبي.
ناهيد با اخم به راننده نگاه كرد اما چيزي نگفت.سپیده دستش را روی قاب عکس گذاشت و پرسید:
- مامان، بابا حسینم مثه بابای وحید بدااخلاق بود؟
ناهید با پشت دست اشک هایش را كه بيسرو صدا روي صورتش نشسته بودند پاک کرد و جواب داد:
- نه مامان، باباحسینت همیشه می خندید، همیشه مهربون بود.
ماشين حركت كرد، سپیده دوباره پرسيد:
- مامان، چرا من و وحید نمی تونیم باهم بریم یه مدرسه؟!
راننده قهقههاي زد. ناهید به حالت شوخي و با دو انگشت نك بيني دخترش را گرفت و جواب داد:
- واسه اینکه اون پسره تو دختری
بعد انگار که با خودش زمزمه می کرد ادامه داد:
- یواش یواش خیلی چیزارو واسه زندگی تو اینجا یاد میگیری!
منير برگشت اما سارا ايستاد و تا وقتي وانت در پيچ كوچه محو شد با نگاه دنبالش كرد.
ياسر سماوات
تيرماه 1390