منتشر شده در ماهنامه ادبی ماندگار
 

 

صدایی که در هوا محو می شد

 

نجات چند متر جلوتر از ما می رفت. از سر شب که زده بودیم به بیابان یک کلمه هم حرف نزده بود. پیرمرد پشت سرم سنگین قدم برمی داشت، گفته بود نایب صدایش کنم. کوله ام را دست به دست کردم، باد گرمی به صورتم می خورد. خیس عرق بودم، دلم پر می کشید برای دود کردن یک نخ سیگار. نجات قدغن کرده بود، گفته بود ردمان را می زنند. نایب شک داشت، می گفت دارد می چرخاند مارا تو این بیابان، می گفت باید یک ساعت پیش می رسیدیم لب مرز. صدای زوزه شغال ها بلند شده بود. عزیز راست می گفت، انگار چندنفر آدم یکجا باهم فریاد بزنند. هیچ وقت یک شغال را از نزدیک ندیده بودم. عزیز گفته بود شکل روباه است و کمی کوچکتر از آن، بعد مجله ای را که از کمد کتاب های پدر برداشته بود ورق زد و عکس توله شغالی را نشانم داد. فرقش را با روباه نمی فهمیدم، می خواستم آن را ببرم مدرسه به بچه ها نشان بدهم، عزیز مجله را از دستم کشیده و گذاشته بود سرجایش توی کمد. درش را هم مثل همیشه قفل کرده بود. نایب کنار تخته سنگی نشست و زانوهایش را با کف دست مالید. گفت درد مینیسکش عود کرده. خودم را به نجات رساندم، بدون این که برگرد و به نایب نگاه کند سرش را تکان داده و گفته بود که راهی نمانده. نجات لباس محلی به تن نداشت، سرشب که آمد نشناختیمش. گفته بود لباس سفید در تاریکی جلب نظر می کند، مثل آتش سیگار. برای ما هم یک جفت پیراهن مشکی آورده بود. پیراهن نایب قواره تنش بود اما پیشکش نجات به اندام ترکه ای من زار می زد. بوی عرق تندی می داد، انگار که چند نفر آن را تن زده باشند. خط های سفید شوره را که رویش افتاده بود در تاریکی هم می توانشتم بشمارم. نجات کلاه آفتابگیری هم به نایب داده بود که موهای سفیدش را زیر آن پنهان کند، نایب زیر بار نمی رفت و دست آخر قبول کرد سرش را با یک دستمال مشکی ببندد. صدای زوزه ها بلندتر و نزدیک تر می شد.عزیز می گفت به آدم کار ندارند، سرشب جمع می شوند و مدام زوزه می کشند. می گفت از آدمیزاد می ترسند، می گفت این هارا پدر خدابیامرزم گفته. نایب نمی توانست راه برود. صدایش را بلند کرد و به نجات توپید. دستم را رو دهانش گذاشتم و گفتم آرام باشد، گفتم مامورها صدایمان را می شنوند. نجات آمد بالای سرمان و نگاهی به نایب انداخت. خواست پیشش بمانم، باید می رفت سر و گوشی آب می داد تا مطمئن شود لب مرز خبری نیست. پا تند کرد و رفت، در تاریکی گم شد، مثل صدایی که در هوا محو می شد. مهشید می گفت چه اهمیتی دارد که با روباه فرق بکند یا نه؟ جفتشان حیوانند دیگر. بعد گفته بود کلاسش شروع شده و باید برود. گفته بود توی حیاط دانشکده منتظرش بمانم. نایب زیپ ساک دستی اش را باز کرد و بسته سیگاری بیرون آ ورد. دو ضربه به سرش زد و تعارفم کرد. سرم را تکان دادم، پوزخندی زد و حرف های نجات را به تمسخر گرفت. سیگاری روشن کرد و پک محکمی به آن زد. دستمال را از سرش باز کرد و به سمتی که نجات از آن طرف رفته بود پرت کرد. عزیز می گفت به ما نمی خورد، می گفت دخترها را بهتر از من می شناسد. می گفت مهشید زن زندگی نیست. نایب می خواست بداند چرا نرفتم خدمت و مثل بچه آدم پاسپورت نگرفتم. چیزی نگفتم، سیگار دیگری روشن کرد. ابرها کمتر شده بودند و ماه خودش را نشان می داد. سرشب نجات گفته بود شانس آوردیم که مهتاب نیست. مهشید یک ترم زودتر از من فارغ التحصیل شد. گفته بود قیدش را بزنم، گفته بود درسش که تمام شد اینجا نمی ماند. نجات دیر کرده بود، نایب می گفت قالمان گذاشته، می گفت فیلممان کرده در این بیابان. زیربغل نایب را گرفتم و تا پای تل خاکی کوتاهی کشاندمش. کوله ام را پشت کمرش گذاشتم تا وزنش را روی آن بیاندازد. مطمئنش کردم که زود بر می گردم. زوزه ها دوباره بالاگرفته بود. سعی کردم راهم را گم نکنم. عزیز وصیت کرده بود دنبالش نروم. گفته بود اگر تورا می خواست نمی رفت. گفته بود تنش را در گور نلرزانم. دلم برای نایب شور می زد. باد گرم توی بوته های خار می پیچید، چیزی در چشمم رفت، پشتم را به باد کردم. با کف دست پشت پلکم را مالیدم. شاید نجات برگشته بود و منتظرم بود تا نایب را کشان کشان ببریم آنطرف. برگشتم و راهم را زیر نور مهتاب پیدا کردم. پشت تل خبری از نایب و کوله ام نبود. روی زمین نشستم، چشمم می سوخت، کاش دست کم پاکت سیگارم را نمی بردند. زوزه شغال ها بند آمده بود. عزیز می گفت، خودش را به شغال مرگی می زند. می گفت خیلی شبیه روباه است.

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392  |
 سپیده
 

 

زن رو به دختربچه‌ای که روی راه‌پله‌ فلزی نشسته بود گفت:

-          مامان جون زود بدو بالا رو کارتونای جلودر یه خودکار گذاشتم بیار

دختر با چشم های پف‌كرده و خواب‌ آلود نگاهی به مادرش و بعد به منیر خانوم زن همسایه اتاق دست راستی شان که کنارش ایستاده بود انداخت.  بي‌حوصله  از پله ها بالا رفت تا به طبقه دوم خانه کلنگی رسید. آفتاب تازه به بالای درهای چوبی ردیف اتاق های طبقه دوم زده بود و غیر از در اتاق خودشان و اتاق منیرخانم و عموحجت بقیه درها بسته بودند. سپیده وارد اتاق شد و چندلحظه با تعجب به کارگر جوان افغانی که ته اتاق روی یکی از کارتون ها نشسته بود و داشت آلبوم عکسی را ورق می زد خیره شد. به طرف کارگر رفت، پسر سرش را بلند کرد و به موهاي دختربچه كه در دوطرف سرش با دقت خاصي بافته شده بود خيره شد. سپیده دستانش را به طرف پسر دراز كرد و با ناراحتی گفت:

-          اِ... بدش ببينم! این عکسای عروسی مامان ناهيده، به هيشكي نشون نمي‌ده، چرا بازش كردي؟

پسر ساكت ماند، آلبوم را بست و آن‌را به طرفش گرفت. دختر با اخم آلبوم را گرفت و از اتاق بیرون رفت. دوباره سرجای قبلیش روی پله ها نشست. ناهيد که داشت با منیرخانم صحبت می کرد، سرش را برگرداند و بالبخند گفت:

-          پس چی شد مامان؟ خودکارو آوردی

پسر افغانی که کارتونی سنگین و بزرگ را روی دوشش گرفته بود با احتیاط از پله ها پايين آمد و جلوی زن ایستاد، دستش را در جیب عقب شلوارش کرد و خودکار را به مادر سپیده داد. ناهيد تشکر کرد و کاغذ سفیدي  را از منیر خانم گرفت.  چادرش را با دندان نگه داشت، چندبار خودکار را روی کاغذ کشید و بعد شروع به نوشتن و حرف زدن توام کرد:

-          الان همشو برات می نویسم، چهار پنج نفری بیشتر نيستن. از روزی که فهمیدم رفتنی هستيم، همه ی حساب کتابامو درست کردم. اینارم شرمنده پیداشون نکردم، وگرنه می رفتم طلبمو میدادم كه زحمتش پاي شما نيفته.

-          چه زحمتی ناهید جون؟ این حرفا چیه، مگه من و حجت میخوایم پولشونو بدیم؟ پول خودته که امانت دست ماس.

ناهید کاغذ را به منیر داد و گفت:

-          تورخدا حلالمون کن...

-          ای بابا اين حرفا چیه؟ تو باید مارو ببخشی. همه از رفتنت ناراحتن، آخه فکر نمی کردیم بری!

ناهید سرش را به طرفت سپیده چرخاند و گفت:

-          نمی خواستم برم، گفتم بهت که، جباری امسال قرارداد ننوشت باهام

-          آره گفتی، اما اگه بیشتر باهاش حرف میزدی شاید...

-          نه! جف پاهاشو تو یه کفش کرده بود و بهانه های الکی میاورد، از چندماه پیش فهمیده بودم که باید بریم

منیر نگاهی به درهای چوبی اتاق های طبقات پایین و بالا انداخت و با صداي آرام شروع كرد به نصيحت كردن :

-          صدبار بهت گفتم، رو پيشنهادش فكر كن! خوب نمي‌شناسيش، نيتش خيره، حجت مي‌گه هميشه غروبا صف اول نماز مسجد پشت سرحاج‌آقا وا ميسه. تو اين سالا كه مستاجرش بوديم بدي ازش نديديم، دستش سبكه، آدم بدي نيست.

ناهید کاغذ را داد دست منير و در حالي كه از پله ها بالا مي‌رفت پوزخندي زد و جواب داد:

- آره، فقط سه برابر من سنشه!

منير جوابي نداد. حجت  خمیازه کنان آمده بود روی بالکن، سلامی به ناهید کرد، زيرشلواري‌اش را روي پيراهنش كشيد و  از پله ها پایین آمد. داشت به سمت مستراح گوشه حیاط می رفت که منیر از کنار حوض صدایش زد:

-          زودباش، الان وانت میاد باید باراشونو ببریم جلو در حیاط

دستي در موهاي ژوليده جوگندمي‌اش كرد و با بی حوصلگی نگاهی به زنش انداخت و جواب داد:

-          ای بابا... بذا دست به آب برم،فرار که نکردم!

پسرافغانی هربار که کارتون ها را از اتاق بیرون میبرد نیم نگاهی به ناهید می کرد. سپیده آلبوم به دست رفت جلو در و از سر تا ته کوچه را برانداز کرد. دستی یه شانه اش خورد، سرش را برگرداند، ناهيد با لبخند پرسيد:

-          چی شده خوشگلم؟ توام منتظر وانتی؟

-          نه مامان منتظر وحیدم. دیروز عصری که با مامانش واسه خداحافظی اومدن گفت صب زود میاد کتاباشو واسم میاره

-          کتاباش؟! کدوم کتاباش؟

-          کتاب فارسی و ریاضی کلاس اولو دیگه

-          آها! عیب نداره مامان، خودم برات نوشو می خرم، اونا مال وحیده، بعداً می خوادشون

-          نخیرم، اون امسال میره کلاس دوم، من میرم کلاس اول، به چه دردش می خوره؟

ناهید نگاهی به سرکوچه انداخت و زیرلب گفت:

-          ای بمیره این آژانسیه، یه ساعت پیش زنگ زدم

سپیده غرغر کرد:

-           مامان... آخه چرا نمی مونیم؟

-          واسه اینکه یه جای بهتر میریم، دوستای خوبم پیدا میکنی، حالا بیا بریم تو ببينيم چايي خاله منير دم كشيد يا نه.

حجت  و کارگر جوان دوسر رخت خواب ها را که در یک بقچه بزرگ پیچیده شده بود گرفتند و جلوی در حیاط گذاشتند. دختر جوانی آمده بود و در اتاق نیمه خالی ناهید با منیر صحبت می کرد:

-          منیرخانوم بیدارم میکردین، میخواستم کمکشون کنم

-          دستت درد نکه سارا جان، از چند روز پیش همه چیزاشو بسته بودیم، کاری نبود که

-          حالا کجا میره؟

-          یه مدت می ره شاپور، زیرزمین خواهرش اینا، تا یه جای مناسب پیدا کنه

-          خب پس خیلی دور نمیره، دوتا خیابون بالاتره

ناهید وارد اتاق شد، سارا جواب سلامش را با لبخند داد و گفت:

-          ناهید جون، به اميد خدا یه جای خیلی خوب پیدا کنی

-          قربونت برم، دعات مي‌كنم كه ايشالا زود دانشگات تموم بشه و عاقبت به خير شي

-          راستی آقا جباری راضی نشد آخرش نه؟

 

منير كه ساكت بود خنده‌اي كرد و گفت:

-          ناهيد بايد راضي مي‌شد نه جباري!

 

ناهید ابروهايش را بالا انداخت و جواب داد:

-          سارا جون تو یه دختر تنهایی، ميدوني كه وقتي به يه مرد نه بگي  چه اتفاقي برات ميافته. دشمن خونيت ميشه، همه جا مي‌شينه ميگه كه تو خراب ترین زن دنیایی...

صداي سپیده از آستانه در بلند شد:

-          مگه آدمام خراب می شن؟!

ناهيد كه جا خورده بود برگشت و به دخترش گفت:

-          اينجا چيكار ميكني؟ مگه نگفتم برو اتاق خاله منير بشين پاي سفره تا بيايم؟

 

سپیده بي‌توجه به حرف مادرش دوباره پرسيد:

-          مامانی آدمام مثل میوه ها خراب می شن؟

 

ناهيد دست دخترش را به طرف اتاق منير كشيد و جواب داد:

-          نخیر، فقط بعضیا مغزشون خراب می شه و پشت سر دیگران دری وری  می گن. برو بشين پاي سفره الان ميايم، بدو ببينم!

 

سپیده بغض كرد، چند دقيقه بعد منير آمد، سفره را پهن كرد  و سارا و ناهيد و حجت را صدا زد. صبحانه كه تمام شد سپیده پريد تو حياط.  لای در را باز كرد و  و چند دقيقه  به خانه ته کوچه خیره ماند. بالاخره در خانه باز شد و وحید با احتیاط بیرون آمد. سپیده بغضش را قورت داد، لبخندی زد و برایش دست تکان داد، وحید در را نیمه باز گذاشت و به سمت سپیده رفت.چند بار برگشت و پشت سرش را پاييد. انگار از چیزی می‌ترسید، سپیده با تعجب پرسید:

-          چرا دیر کردی؟ داریم میریم

-          دیشب بابام گفت خداروشکر که شما میرین! یه محل راحت میشن، بعد مامانم ناراحت شد و گفت ناهید خانوم زن خیلی خوبیه و این وصله ها بهش نمی چسبه

-          چی... وصله؟

-          چه میدونم. بعدش با هم حرفشون شد و بابام گفت صب حق نداریم بیایم اینجا!

-          بیا تو بریم پیش خاله سارا

-          نه... نمی تونم، میترسم الان بابام سربرسه

-          امروز که جمعس!

-          باشه ، می ترسم بیدار شه

سپیده اخمی کرد و گفت:

-          یعنی اگه بابا حسین منم زنده بود اینطوری می کرد؟

-          نمی دونم، شاید!

وحید خداحافظی کرد و رفت، به در خانه شان نرسیده بود که سپیده داد زد:

-          راستی وحید کتابا!

وحید برگشت، دستش را روی بینی اش گذاشت و آهسته گفت:

-          هیس!.. باشه میارم برات

بعد وارد خانه شد و در را آهسته بست. سپیده به حیاط برگشت، همه اسباب هایشان در کارتون و کیسه پلاستیک و جعبه چوبی کنار در حیاط ردیف شده بودند و منیر خانم داشت در گوش شوهرش می گفت:

-          برو باهاشون، خوب نیست بنده خدارو با این لندهور افغاني تنها بذاری

حجت رفت روی رخت خواب ها نشست، بسته سیگارش را از جیب پیراهنش بیرون آ ورد، سیگاری آتش زد  و غرغرکنان گفت:

-          چشم بابا جون چشم، نوكر اينام شديم!

صدای وانت بار که وارد کوچه شده بود باعث شد همه به تکاپو بیفتند، چندتا از همسایه ها که تازه بیدار شده بودند، آمدند برای کمک و در عرض چند دقیقه کارتون ها را بار وانت کردند. راننده وانت که کنار ماشینش ایستاده بود و با تلفن همراهش ورمي‌رفت، نگاهی به پشت وانت انداخت و رو به ناهید گفت:

-          همین؟! باراتون تموم شد؟!

-          بله، همه ی زندگیم همینه!

راننده طنابی ضخیم و بلندی را آورد و دورتا دور اجناس پیچید، حجت رفت پشت وانت و روبروی کارتون یخچال و کارتون تلویزیون نشست. ناهید که گریه اش گرفته بود با همه خداحافظی کرد، همه همسایه ها جلوی در بودند و سارا و منير هم  داشتند گریه می کردند. ماشین روشن شد، ناهید کیفش را زیر چادرش زد و دنبال سپیده می گشت. سرکی کشید، سپیده را ته کوچه دید و داد زد:

-          چرا اونجا وایسادی؟! بیا بریم دیگه

وحید برای لحظه ای پرده پنجره را کشید، به سختی پنجره را باز کرد و کتاب های ریاضی و فارسی کلاس اول را انداخت پایین، سپیده رفت کنار دیوار و کتاب را برداشت، وحید به سرعت پنجره را بست و دستش را به علامت خداحافظی تکان داد.

سپیده کتاب ها را برداشت و به طرف وانت دوید، کارگر افغانی پشت وانت کنار حجت  نشسته بود و داشت زيرچشمي سارا و ناهيد را مي‌پاييد. ناهید سپیده را بغل زد. سارا در وانت را باز کرد و ناهید و دخترش داخل ماشین نشستندد. سپیده سرش را لحظه ای بیرون آورد تا برای آخرین بار کوچه را ببیند، سارا و منير جلو آمدند و او را غرق بوسه كردند.

راننده آدرسی را که از ناهید گرفته بود با دقت خواند و گفت:

-          این که خیلی سرراسته آبجي، ایکی ثانیه مي‌رسيم، فقط دوست دارم يه دشت خوب بهمون بدي اول صبي.

 

ناهيد با اخم به راننده نگاه كرد اما چيزي نگفت.سپیده دستش را روی قاب عکس گذاشت و پرسید:

-          مامان، بابا حسینم مثه بابای وحید بدااخلاق بود؟

ناهید با پشت دست اشک هایش را كه بي‌سرو صدا روي صورتش نشسته بودند پاک کرد و جواب داد:

-          نه مامان، باباحسینت همیشه می خندید، همیشه مهربون بود.

ماشين حركت كرد، سپیده دوباره پرسيد:

-          مامان، چرا من و وحید نمی تونیم باهم بریم یه مدرسه؟!

راننده قه‌قهه‌اي زد. ناهید به حالت شوخي و با دو انگشت نك بيني دخترش را گرفت و جواب داد:

-          واسه اینکه اون پسره تو دختری

بعد انگار که با خودش زمزمه می کرد ادامه داد:

-          یواش یواش خیلی چیزارو واسه زندگی تو اینجا یاد میگیری!

منير برگشت اما سارا ايستاد و تا وقتي وانت در پيچ كوچه محو شد با نگاه دنبالش كرد. 

 

                                            ياسر سماوات

                                                                                           تيرماه 1390

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در دوشنبه سی ام مرداد 1391  |
 به كتابدوست ترين دختر دنيا «آناهيتا محمودي»

شهيد

 

 

راننده راديو را تنظيم كرد. صداي گرفته زني از آن شنيده مي‌شد:

 

-          خوشحالم كه پسرم در راه اسلام جونشو از دست داد، همه شهداي ما فداي اسلام شدن...

 

زن مسني كه تنها مسافر تاكسي بود گفت:

 

-          آقا خيلي ممنون، سر شهداي ارامنه پياده مي‌شم! 


|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در چهارشنبه ششم مهر 1390  |
 به مهشيد احدي‌راد شاگرد اول دوستي و محبت

تنهايي

-           برو ماشينو روشن كن، من باباتو ميارم.

مرد سرش را پايين انداخت و از اتاق بيرون رفت. زن جوان به طرف پيرمرد كه كنار سفره هفت‌سين نشسته بود رفت و گفت:

- آقاجون حاضرين؟

 پيرمرد برگشت. لبخندش محو شد. تنگ بلور را سرجايش گذاشت و رو به ماهي داخل آن گفت:

-     سال بعد اگه دوتاييمون زنده مونديم و از آسايشگاه برگشتم، برات تعريف مي‌كنم كه چطور يه هفته تو سنگر زير آتيش عراقيا مثل تو تنها بودم!

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در شنبه یکم مرداد 1390  |
 به عباس حاجي هاشمي عزيز كه هميشه مايه دلگرميم است
 

دعوا

پسر جوان پيرمرد را به ديوار چسبانده بود و ناسزا مي‌گفت. پيرمرد تقلا مي‌كرد تا خودش را از دستان پسر رها كند. چند رهگذر كنار پياده‌رو ايستاده بودند و  تماشا مي‌كردند. مردي تنومند جلو رفت. آن‌ها را جدا كرد، يقه پسر را گرفت و با عصبانيت فرياد زد: «خجالت بكش سن پدرتو داره». پيرمرد كه چشم‌هايش پر از اشك بود با صدايي لرزان گفت:« آقا ولش كنين پسرمه!»

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در یکشنبه هشتم اسفند 1389  |
 به ساره گودرزی همیشه مهربان...
 

عشق فوتبال

از اتوبوس پياده شد و به سمت كوچه رفت. هرچند تيم مورد علاقه‌اش شكست خورده، اما چون به  آرزويش يعني رفتن به ورزشگاه رسيده بود، مي‌خواست پرواز كند. در آپارتمان را گشود و به سمت اتاقش رفت، جلوي آشپزخانه با فرياد مادرش ميخكوب شد:

« صد دفه گفتم حالا كه موهاتو از ته زدي يه چيزي بنداز رو سر واموندت، آخرش مردم مي‌فهمن آبروم ميره. لباس آستين‌كوتام تنت نكن. دختره بيشعور اصلاً حيا نداره!»

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در شنبه سی ام بهمن 1389  |
 به سميه شاهد

 

دوستي و درستي

مرد روی تختخواب نشست گوشی تلفن همراه را به دهانش نزدیک کرد و گفت:

 - كجايي؟ طلبكارا امروز ريختن شركت...

چندلحظه گوش كرد و گفت:

-          يه چند روزي همونجا بمون، من جلوشون واي‌ميسم.

دستی به موهایش کشید و ادامه داد: تو مثل داداشمي، هيچوقت تنهات نمي‌ذارم، شده جات مي‌رم زندان.  

و بعد از کمی مکث خداحافظي كرد. زن بيدار شد، روی تخت نشست و پرسيد:

-          كي بود؟

مرد پوزخندي زد و گفت:

- شوهر احمقت!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389  |
 به همکار خوش ذوق و همیشه دوست داشتنی اکرم زمانی
 

 

فراموشي

دختر بغضش را قورت داد. گوشي را محكم در دستش فشرد و گفت:

-          نمي‌خواي منو ببيني؟!

آنطرف خط پسر با صدايي گرفته گفت:

-          شايد اينطوري بهتر بتونيم همديگرو فراموش كنيم.

بغض دختر تركيد، گوشي را رها كرد، بلند شد، پسر سرش را بالا آورد، گوشي از دستش رها شد و با چشماني خيس از پشت شيشه دختر را كه به سمت در زندان مي‌رفت نگاه كرد.

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در یکشنبه سوم بهمن 1389  |
 به پدر عزیزم محمد سماوات
 

طلا!

 

پسر جوان در تاكسي را باز كرد و روي صندلي جلو نشست. رو كرد به راننده و گفت:

-         آقا قربونت تا ميدون كسي‌رو سوار نكن، كرايشو ميدم.

-         عجله داري؟

-         آره خيلي! مگه نشنيدي كه ميگن؛ وقت طلاس!

راننده پوزخندي زد و گفت:

- يعني اگه من همه طلاهاي دنيا رو بدم مي‌تونم هم سن تو بشم؟!

 پسر جوابي ندادچند متر مانده به ميدان از تاكسي پياده شد، قبل از آنكه دستش را در جيبش بكند، پيرمرد پايش را روي پدال گاز گذاشت و چند لحظه بعد تاكسي در پيچ ميدان گم شد!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه چهاردهم دی 1389  |
 به استاد عزیز و گرامی نرگس آبیار

به نام پسر

پيرمرد با صدايي گرفته گفت:

- پاشو ديگه... پنج‌شنبه آخرسال خيابونا شلوغ ميشه‌...

زن سالخورده به سختي از پشت ميز بلند شد، با پشت دست اشك‌هايش را پاك كرد و گفت:

- يادته بهش گفتي: اگه مي‌خواي بري برو! رضايت‌نامه رو امضا مي‌كنم اما چيزي رو به نامت نمي‌كنم!

پيرمرد جوابي نداد، آرام  به طرف پنجره رفت، چيزي در سينه‌اش تير مي‌كشيد.  نگاهي به كوچه انداخت، كوچه‌اي كه سال‌ها پيش به نام پسرش شده بود!

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در شنبه دهم مهر 1389  |
 به همکار خوبم مریم اسدی

 

آخرين لبخند

هميشه لبخند مي‌زد، هر وقت مي‌ديديدمش به سرعت لبخند روي لب‌هايش كه تازه پشتشان سبز شده بود مي‌نشست.  وقتي فرمانده متعجب پرسيد: از كجا فهميدي از پشت زدنش؟! بغضم را قورت دادم و گفتم: يعني حاج‌آقا كسي پيدا مي‌شه كه اون لبخندو ببينه و بازم بهش تير بزنه؟!

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389  |
 به علی بهروش خوش سیما...

 

كارشناسي ارشد

چيزي در جيبش تكان خورد، گوشي‌همراه را بيرون آورد  و پيامك را خواند:

Salam, khubi agha? shenidam karshenasi

 arshadetam gerefti, tabrik migam va movafagh bashi

گوشي را در جيب شلوارش گذاشت، آفتاب داشت غروب مي‌كرد، از داخل ساكش كه روي پياده‌رو كنار ديوار ولو بود، دسته‌اي سي‌دي بيرون آورد و در ميان جمعيت  فرياد زد: دي‌وي‌دي هزار...دي‌وي‌دي هزار!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در یکشنبه نهم خرداد 1389  |
 به باربد کیارستمی همیشه نازنین...
 

ترس و شهوت

روبروي در آپارتمانش دستي به موهايم كشيدم.

در را باز كرد، لبخندي بر صورت بزك‌ كرده‌اش نقش بست، با سر به داخل اشاره كرد، دستپاچه وارد شدم، خواستم روي مبل وسط پذيرايي بنشينم، دستم را گرفت! با همان لبخند و اين بار با ابروان نازك و كشيده‌اش به اتاقي در انتهاي سالن اشاره كرد! آميزه‌اي از ترس و شهوت روحم را قبضه كرده بود.

با هم به سمت اتاق رفتيم، در آستانه در اتاق خشكم زد، مردي ميانسال و تنومند به سمت ما آمد، دستش را دراز كرد و با لحني نيمه جدي گفت:

- سلام، خيلي خوش اومدين، با فعاليت شركتاي هرمي كه آشنا هستين؟!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه چهارم خرداد 1389  |
 به دوست روزهای تنهایی، الی عزیز...
 

لسان‌الغيب!

مرد امدادگر بلند شد، سرش را تكان و داد رو به افسر گفت:

- تموم كرده سركار! ضربه مغزي..

 در هياهوي جمعيت صداي پسرك فال‌فروش به سختي شنيده مي‌شد.

- تقصير من بود جناب سروان... من دوييدم وسط خيابونو صداش كردم تا بقيه پولشو بدم! كه يهو.. كه يهويي ماشين زد بهشو در رفت...

افسر خم شد و چيزي را از دست بي‌جان  دختر بيرون آورد. روي كاغذ خون‌آلود اين غزل را خواند؛ عيشم مدام است ازلعل دلخواه... پشت كاغذ با خطي ريز نوشته شده بود؛ زندگی بر وفق مراد تو می چرخد و به آرزوهای خود می رسی...!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389  |
 به همه بچه های خوب شهرک غرب
 

معجزه

قلبش هر لحظه تندتر مي‌زد، چهره پير و معصوم پدرش را تجسم مي‌كرد و تنها منتظر يك معجزه بود، اشك درچشمان دختر جمع شده بود، همه دعاهاي را كه بلد بود زير لب زمزمه مي‌كرد. فقط دو نفر می توانستند کمکش کنند. اول خدا و بعد دکتر. همان لحظه نذر كرد كه از امروز نماز بخواند و با همه دوست‌پسرهايش قطع رابطه كند، قسم خورد كه ديگر پارتي نرود و مشروب نخورد، به خدا قول داد كه تا وقتي زنده است «اتو» نزند. خودكاري از كيفش بيرون آورد و پايين ورقه سفيد نوشت:سلام آقاي دكتر.لطفا منو نندازين، اين ترم اگه مشروط بشم اخراجم!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه ششم بهمن 1388  |
 به ساناز عزیز
 

مترو

درهاي واگن مترو باز شد، نگاهي به مردمي كه داخل قطار مي‌شدند انداخت، دختر جوان خوش قد و بالايي جلوي جمعيت ظاهر شد، بي‌درنگ برخاست و جاي خود را به دختر داد.

همه به آن دو خيره شده بودند، انگار غير از آن‌ها موجودي در واگن وجود نداشت. دختر نگاهش كرد،او هم زيرچشمي دختر را مي‌پاييد، بعد از چند بار تلاقي نگاه‌ها خنده‌اش گرفته بود، دخترهم لبخند زد، قطار به ايستگاه رسيد، بايد پياده مي‌شد اما نمي‌توانست دل بكند، دوست داشت چند ايستگاه ديگر مي‌رفت و با دختر حرف مي‌زد. با حركت سر از دختر خداحافظي كرد، اما دختر نگاه از او بر نمي‌داشت. جلوي در واگن ايستاد ، عمامه سفيد‌ را روي سرش ميزان كردو پياده شد.

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در پنجشنبه یکم بهمن 1388  |
 به فرزام شيرزادي دوست داشتني
 

جنايت

بايد مي‌كشتمش!

چاره‌اي نداشتم، هزار بار با خودم كلنجار رفتم تا راه ديگري پيدا كنم.

پشت ميزم نشستم و سرم را ميان كف دستانم گرفتم ، جنازه‌اش از جلو چشمم كنار نمي‌رفت، با صورتي كبود، دهان نيمه باز و چشم‌هايي كه به نقطه‌اي در سقف خيره مانده بود. قشنگ‌ترين روسري كه داشت دور گردنش پيچيده و نواري به سياهي گيسوانش روي آن ترسيم كرده بود.

دستي به صورت نتراشيده‌ام كشيدم، چيزي به ذهنم رسيد، چندبرگ  كاغذ را از روي ميز برداشتم و پاره كردم، شايد بهتر بود در آخر داستان شخصيت زن به ضرب چاقو كشته شود!

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه پانزدهم دی 1388  |
 به اميرهوشنگ عزيزم

 

 

مادر

 

شب‌هاي كودكي، از تنهايي مي‌ترسيدم، بغض مي‌كردم، صدايم مي‌لرزيد:

-         ما..ما..ن!

از خواب مي‌پريد، مي‌آمد كنارم، پتو را تا زير چانه‌ام بالا مي‌كشيد وبا لبخند چشمهايم را مي‌بست. صبح كه بيدار مي‌شدم هنوز كنارم خوابيده بود.

....................................................................

چشم‌هايش را بستم و ملافه‌ سفيد را روي صورتش كشيدم، بغضم تركيد، پرستار‌ها نگذاشتند كنارش بمانم.

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388  |
 دي‌كاپريو
 

 

دي‌كاپريو 

همان‌شكل، همانطور كه برايم PM فرستاده بود. كمي سبزه، چشم‌ابرو مشكي، تركه‌اي. براي اينكه راحت‌ پيداش كنم قرار گذاشته بوديم كه مانتوي زرشكي بپوشد، به چند قدمي‌اش رسيدم، براي يك لحظه در چشم‌هاي يكديگر خيره شديم، اما فورا مسير نگاهش را عوض كرد، حق داشت من هيچ شباهتي به «دي‌كاپريو» نداشتم!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388  |
 نيكو خردمند هم رفت
 

 
نيکو خردمند" امروز صبح در بيمارستان ابن‌سيناي تهران درگذشت. خبر بدي بود، مخصوصا وقتي نقش مادربزرگ در سريال (دزدان مادربزرگ) را در ذهنم مرور مي‌كنم، اين خبر بيشتر آزارم ميدهد، چند وقت پيش بازهم اين سريال از تلويزيون پخش مي‌شد و بازي بي‌بديل نيكو خردمند...
 
ياد و خاطره‌اش هميشه جاويدان.

 

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  |
 
 
بالا