تبليغاتX
درد دل
 به كتابدوست ترين دختر دنيا «آناهيتا محمودي»

شهيد

 

 

راننده راديو را تنظيم كرد. صداي گرفته زني از آن شنيده مي‌شد:

 

-          خوشحالم كه پسرم در راه اسلام جونشو از دست داد، همه شهداي ما فداي اسلام شدن...

 

زن مسني كه تنها مسافر تاكسي بود گفت:

 

-          آقا خيلي ممنون، سر شهداي ارامنه پياده مي‌شم! 


|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در چهارشنبه ششم مهر 1390  |
 به مهشيد احدي‌راد شاگرد اول دوستي و محبت

تنهايي

-           برو ماشينو روشن كن، من باباتو ميارم.

مرد سرش را پايين انداخت و از اتاق بيرون رفت. زن جوان به طرف پيرمرد كه كنار سفره هفت‌سين نشسته بود رفت و گفت:

- آقاجون حاضرين؟

 پيرمرد برگشت. لبخندش محو شد. تنگ بلور را سرجايش گذاشت و رو به ماهي داخل آن گفت:

-     سال بعد اگه دوتاييمون زنده مونديم و از آسايشگاه برگشتم، برات تعريف مي‌كنم كه چطور يه هفته تو سنگر زير آتيش عراقيا مثل تو تنها بودم!

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در شنبه یکم مرداد 1390  |
 به عباس حاجي هاشمي عزيز كه هميشه مايه دلگرميم است
 

دعوا

پسر جوان پيرمرد را به ديوار چسبانده بود و ناسزا مي‌گفت. پيرمرد تقلا مي‌كرد تا خودش را از دستان پسر رها كند. چند رهگذر كنار پياده‌رو ايستاده بودند و  تماشا مي‌كردند. مردي تنومند جلو رفت. آن‌ها را جدا كرد، يقه پسر را گرفت و با عصبانيت فرياد زد: «خجالت بكش سن پدرتو داره». پيرمرد كه چشم‌هايش پر از اشك بود با صدايي لرزان گفت:« آقا ولش كنين پسرمه!»

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در یکشنبه هشتم اسفند 1389  |
 به ساره گودرزی همیشه مهربان...
 

عشق فوتبال

از اتوبوس پياده شد و به سمت كوچه رفت. هرچند تيم مورد علاقه‌اش شكست خورده، اما چون به  آرزويش يعني رفتن به ورزشگاه رسيده بود، مي‌خواست پرواز كند. در آپارتمان را گشود و به سمت اتاقش رفت، جلوي آشپزخانه با فرياد مادرش ميخكوب شد:

« صد دفه گفتم حالا كه موهاتو از ته زدي يه چيزي بنداز رو سر واموندت، آخرش مردم مي‌فهمن آبروم ميره. لباس آستين‌كوتام تنت نكن. دختره بيشعور اصلاً حيا نداره!»

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در شنبه سی ام بهمن 1389  |
 به سميه شاهد

 

دوستي و درستي

مرد روی تختخواب نشست گوشی تلفن همراه را به دهانش نزدیک کرد و گفت:

 - كجايي؟ طلبكارا امروز ريختن شركت...

چندلحظه گوش كرد و گفت:

-          يه چند روزي همونجا بمون، من جلوشون واي‌ميسم.

دستی به موهایش کشید و ادامه داد: تو مثل داداشمي، هيچوقت تنهات نمي‌ذارم، شده جات مي‌رم زندان.  

و بعد از کمی مکث خداحافظي كرد. زن بيدار شد، روی تخت نشست و پرسيد:

-          كي بود؟

مرد پوزخندي زد و گفت:

- شوهر احمقت!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389  |
 به همکار خوش ذوق و همیشه دوست داشتنی اکرم زمانی
 

 

فراموشي

دختر بغضش را قورت داد. گوشي را محكم در دستش فشرد و گفت:

-          نمي‌خواي منو ببيني؟!

آنطرف خط پسر با صدايي گرفته گفت:

-          شايد اينطوري بهتر بتونيم همديگرو فراموش كنيم.

بغض دختر تركيد، گوشي را رها كرد، بلند شد، پسر سرش را بالا آورد، گوشي از دستش رها شد و با چشماني خيس از پشت شيشه دختر را كه به سمت در زندان مي‌رفت نگاه كرد.

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در یکشنبه سوم بهمن 1389  |
 به پدر عزیزم محمد سماوات
 

طلا!

 

پسر جوان در تاكسي را باز كرد و روي صندلي جلو نشست. رو كرد به راننده و گفت:

-         آقا قربونت تا ميدون كسي‌رو سوار نكن، كرايشو ميدم.

-         عجله داري؟

-         آره خيلي! مگه نشنيدي كه ميگن؛ وقت طلاس!

راننده پوزخندي زد و گفت:

- يعني اگه من همه طلاهاي دنيا رو بدم مي‌تونم هم سن تو بشم؟!

 پسر جوابي ندادچند متر مانده به ميدان از تاكسي پياده شد، قبل از آنكه دستش را در جيبش بكند، پيرمرد پايش را روي پدال گاز گذاشت و چند لحظه بعد تاكسي در پيچ ميدان گم شد!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه چهاردهم دی 1389  |
 به استاد عزیز و گرامی نرگس آبیار

به نام پسر

پيرمرد با صدايي گرفته گفت:

- پاشو ديگه... پنج‌شنبه آخرسال خيابونا شلوغ ميشه‌...

زن سالخورده به سختي از پشت ميز بلند شد، با پشت دست اشك‌هايش را پاك كرد و گفت:

- يادته بهش گفتي: اگه مي‌خواي بري برو! رضايت‌نامه رو امضا مي‌كنم اما چيزي رو به نامت نمي‌كنم!

پيرمرد جوابي نداد، آرام  به طرف پنجره رفت، چيزي در سينه‌اش تير مي‌كشيد.  نگاهي به كوچه انداخت، كوچه‌اي كه سال‌ها پيش به نام پسرش شده بود!

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در شنبه دهم مهر 1389  |
 به همکار خوبم مریم اسدی

 

آخرين لبخند

هميشه لبخند مي‌زد، هر وقت مي‌ديديدمش به سرعت لبخند روي لب‌هايش كه تازه پشتشان سبز شده بود مي‌نشست.  وقتي فرمانده متعجب پرسيد: از كجا فهميدي از پشت زدنش؟! بغضم را قورت دادم و گفتم: يعني حاج‌آقا كسي پيدا مي‌شه كه اون لبخندو ببينه و بازم بهش تير بزنه؟!

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389  |
 به علی بهروش خوش سیما...

 

كارشناسي ارشد

چيزي در جيبش تكان خورد، گوشي‌همراه را بيرون آورد  و پيامك را خواند:

Salam, khubi agha? shenidam karshenasi

 arshadetam gerefti, tabrik migam va movafagh bashi

گوشي را در جيب شلوارش گذاشت، آفتاب داشت غروب مي‌كرد، از داخل ساكش كه روي پياده‌رو كنار ديوار ولو بود، دسته‌اي سي‌دي بيرون آورد و در ميان جمعيت  فرياد زد: دي‌وي‌دي هزار...دي‌وي‌دي هزار!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در یکشنبه نهم خرداد 1389  |
 به باربد کیارستمی همیشه نازنین...
 

ترس و شهوت

روبروي در آپارتمانش دستي به موهايم كشيدم.

در را باز كرد، لبخندي بر صورت بزك‌ كرده‌اش نقش بست، با سر به داخل اشاره كرد، دستپاچه وارد شدم، خواستم روي مبل وسط پذيرايي بنشينم، دستم را گرفت! با همان لبخند و اين بار با ابروان نازك و كشيده‌اش به اتاقي در انتهاي سالن اشاره كرد! آميزه‌اي از ترس و شهوت روحم را قبضه كرده بود.

با هم به سمت اتاق رفتيم، در آستانه در اتاق خشكم زد، مردي ميانسال و تنومند به سمت ما آمد، دستش را دراز كرد و با لحني نيمه جدي گفت:

- سلام، خيلي خوش اومدين، با فعاليت شركتاي هرمي كه آشنا هستين؟!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه چهارم خرداد 1389  |
 به دوست روزهای تنهایی، الی عزیز...
 

لسان‌الغيب!

مرد امدادگر بلند شد، سرش را تكان و داد رو به افسر گفت:

- تموم كرده سركار! ضربه مغزي..

 در هياهوي جمعيت صداي پسرك فال‌فروش به سختي شنيده مي‌شد.

- تقصير من بود جناب سروان... من دوييدم وسط خيابونو صداش كردم تا بقيه پولشو بدم! كه يهو.. كه يهويي ماشين زد بهشو در رفت...

افسر خم شد و چيزي را از دست بي‌جان  دختر بيرون آورد. روي كاغذ خون‌آلود اين غزل را خواند؛ عيشم مدام است ازلعل دلخواه... پشت كاغذ با خطي ريز نوشته شده بود؛ زندگی بر وفق مراد تو می چرخد و به آرزوهای خود می رسی...!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389  |
 به همه بچه های خوب شهرک غرب
 

معجزه

قلبش هر لحظه تندتر مي‌زد، چهره پير و معصوم پدرش را تجسم مي‌كرد و تنها منتظر يك معجزه بود، اشك درچشمان دختر جمع شده بود، همه دعاهاي را كه بلد بود زير لب زمزمه مي‌كرد. فقط دو نفر می توانستند کمکش کنند. اول خدا و بعد دکتر. همان لحظه نذر كرد كه از امروز نماز بخواند و با همه دوست‌پسرهايش قطع رابطه كند، قسم خورد كه ديگر پارتي نرود و مشروب نخورد، به خدا قول داد كه تا وقتي زنده است «اتو» نزند. خودكاري از كيفش بيرون آورد و پايين ورقه سفيد نوشت:سلام آقاي دكتر.لطفا منو نندازين، اين ترم اگه مشروط بشم اخراجم!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه ششم بهمن 1388  |
 به ساناز عزیز
 

مترو

درهاي واگن مترو باز شد، نگاهي به مردمي كه داخل قطار مي‌شدند انداخت، دختر جوان خوش قد و بالايي جلوي جمعيت ظاهر شد، بي‌درنگ برخاست و جاي خود را به دختر داد.

همه به آن دو خيره شده بودند، انگار غير از آن‌ها موجودي در واگن وجود نداشت. دختر نگاهش كرد،او هم زيرچشمي دختر را مي‌پاييد، بعد از چند بار تلاقي نگاه‌ها خنده‌اش گرفته بود، دخترهم لبخند زد، قطار به ايستگاه رسيد، بايد پياده مي‌شد اما نمي‌توانست دل بكند، دوست داشت چند ايستگاه ديگر مي‌رفت و با دختر حرف مي‌زد. با حركت سر از دختر خداحافظي كرد، اما دختر نگاه از او بر نمي‌داشت. جلوي در واگن ايستاد ، عمامه سفيد‌ را روي سرش ميزان كردو پياده شد.

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در پنجشنبه یکم بهمن 1388  |
 به فرزام شيرزادي دوست داشتني
 

جنايت

بايد مي‌كشتمش!

چاره‌اي نداشتم، هزار بار با خودم كلنجار رفتم تا راه ديگري پيدا كنم.

پشت ميزم نشستم و سرم را ميان كف دستانم گرفتم ، جنازه‌اش از جلو چشمم كنار نمي‌رفت، با صورتي كبود، دهان نيمه باز و چشم‌هايي كه به نقطه‌اي در سقف خيره مانده بود. قشنگ‌ترين روسري كه داشت دور گردنش پيچيده و نواري به سياهي گيسوانش روي آن ترسيم كرده بود.

دستي به صورت نتراشيده‌ام كشيدم، چيزي به ذهنم رسيد، چندبرگ  كاغذ را از روي ميز برداشتم و پاره كردم، شايد بهتر بود در آخر داستان شخصيت زن به ضرب چاقو كشته شود!

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه پانزدهم دی 1388  |
 به اميرهوشنگ عزيزم

 

 

مادر

 

شب‌هاي كودكي، از تنهايي مي‌ترسيدم، بغض مي‌كردم، صدايم مي‌لرزيد:

-         ما..ما..ن!

از خواب مي‌پريد، مي‌آمد كنارم، پتو را تا زير چانه‌ام بالا مي‌كشيد وبا لبخند چشمهايم را مي‌بست. صبح كه بيدار مي‌شدم هنوز كنارم خوابيده بود.

....................................................................

چشم‌هايش را بستم و ملافه‌ سفيد را روي صورتش كشيدم، بغضم تركيد، پرستار‌ها نگذاشتند كنارش بمانم.

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388  |
 دي‌كاپريو
 

 

دي‌كاپريو 

همان‌شكل، همانطور كه برايم PM فرستاده بود. كمي سبزه، چشم‌ابرو مشكي، تركه‌اي. براي اينكه راحت‌ پيداش كنم قرار گذاشته بوديم كه مانتوي زرشكي بپوشد، به چند قدمي‌اش رسيدم، براي يك لحظه در چشم‌هاي يكديگر خيره شديم، اما فورا مسير نگاهش را عوض كرد، حق داشت من هيچ شباهتي به «دي‌كاپريو» نداشتم!

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388  |
 نيكو خردمند هم رفت
 

 
نيکو خردمند" امروز صبح در بيمارستان ابن‌سيناي تهران درگذشت. خبر بدي بود، مخصوصا وقتي نقش مادربزرگ در سريال (دزدان مادربزرگ) را در ذهنم مرور مي‌كنم، اين خبر بيشتر آزارم ميدهد، چند وقت پيش بازهم اين سريال از تلويزيون پخش مي‌شد و بازي بي‌بديل نيكو خردمند...
 
ياد و خاطره‌اش هميشه جاويدان.

 

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  |
 مطبوعات كشور بي سرمايه شدند

روزنامه سرمايه براساس تصميم هيات نظارت بر مطبوعات در جلسه مورخ يازدهم آبان لغو امتياز شد

 

خب اتفاق عجبيبي نيفتاده، مگه دفعه اوله كه يه روزنامه اونم معلومه كه كدوم طرفي! توقيف يا به قولي لغو امتياز مي‌شه، ياد حرفاي خبرنگار رجا نيوز توي نمايشگاه مطبوعات مي‌افتم كه وقتي بهش گفتم: ما رتبه صدو هفتادو چندم رو تو آزادي مطبوعات در دنيا داريم. پوزخندي زد و گفت: اي آقا شما چقد ساده‌اين، اينا دري‌ورياي يه مشت آدم بيكاره كه الكي از خودشون بدون سند رتبه درميارن،‌ مزخرفه، گوش نكن، اين همه روزنامه و خبرگزاري داريم، همشونم حرفاشونو ميزنن، كي بهشون گير ميده؟!

 

به بچه‌هاي روزنامه قشنگ سرمايه خسته نباشيد مي‌گم، اونا تيم موفقي بودن و بالاتر از اون بچه‌هاي خوبي هستن، اميدوارم هرجا هستن موفق باشن.

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 كتابي كه مهره مار دارد!
 

اپيدمي «دا» در نمايشگاه 22

 

هشتمين روز نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران امروز در حالي به پايان رسيد كه غرفه ويژه خانه كتاب، ميهماني كاملا ويژه داشت.

 

«صادق محصولي»، وزير كشور هنگام بازديد از اين غرفه، براي لحظاتي مقابل مانيتوري كه براي معرفي سايت خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا) اختصاص يافته بود ايستاد و جالب اين بود كه فقط از يك كتاب پرسيد، «دا»؟!

 

با هزار زحمت خبر «نسترن پورصالحي» را پيدا كردم و رو به جناب آقاي وزير گفتم: تا امروز چاپ پنجاه‌و‌چهارمش به نمايشگاه رسيده و گمانه زني‌ها اينه كه به چاپ هفتادم هم مي‌رسه!

 

چقدر عجيبه! نه چاپ هفتادم يك كتاب! اين كه يه اثر اونم با موضوع دفاع مقدس اينقدر سروصدا مي‌كنه!‌ حالا همه تو  نمايشگاه دنبال يه كتاب هستند. من كه تا حالا نديده بودم تو نمايشگاه كتاب يه غرفه مكاني مجزارو براي فروش يه كتاب اختصاص بده. فروش «دا» هم كه به روزي 600 نسخه رسيده، يعني تا امروز نزديك به 5000 جلدش فروش رفته.

 

در هر صورت براي «اعظم حسيني» و همينطور انتشارات «سوره مهر» آرزوي موفقيت مي‌كنم.

 

|+| نوشته شده توسط یاسر سماوات در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا